نقطه
دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!
تنهاييم.... و تنها قلمم ،همرازم،همراهم..... رسم وفاي اين دنيا را با هم ديده ايم. بنويس از تکرار لحظه هاي بي کسي! دورآدور دورم را به ياد آوردم.... تنها ترين تنهايم را گشتم... شوريده شوريده اشک هايم را نگريستم.... بنازم ناز نازنينت اي غم! حضوري نزديک تر از وجود تو نديدم!!!!!!!
و تنهاييم را در آغوش که پر کنم!
اشک هايم.....
و اشک هايم را بر شانه که ريزم!
خستگيم را.....
و خستگيم را با چه کس آسوده کنم!
و صدايم را....
و سوز ساز صدايم را چه کس ميشنود!
بنويس از هرچه دلتنگي.....
بنويس اشک هاي تنهاييم را....
دوان دوان بکش خطوط بي مهري ها!!!!
سياه کن کاغذ سفيد ذهنم را!!
قلب سياه تري بکش!!!
و تيري در آن مزن.....
و حرفي از عشق نگو.
و صحبتي از مهر نکن.
پس تو بنويس ديده هايمان را ، بنويس.
بنويس از فوران اشک تنهايي!!!
از غربتي غريب تر از هر غريبه!!
از فريادي بي صدا تر از هر چه سکوت!!
و از قلبي شکسته تر از هر چه شکستني!!
حضوري جز تو نديدم!
باز هم جز تو نيافتم!
و تنها تو را ديدم!
بنازم....
| Design By : Night Skin |

