نقطه
دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!
پدر...... آري پدر..... پدرم...... نتوانستن درک کنم تو را..... آري تو بزرگتر از آني که در فهم من گنجي... پدر بود آنکه مرا ساخت..... روزت ، مبارک! کاش مي دانستي..... کاش ميدانستي نم نم خاطرات با تو بودن آتش خرمن زندگي من شد. کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زماني که فکرت خواب چشمانم را ربود دلم آغوش گرم محبتت را خواستار بود... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي باور کلمه دوستت دارم آرزوي دعا دست نمازم شد... کاش مي دانستي...... کاش ميدانستي آن زمان که هستيم در سر انگشتانت در چرخش بود باور کردن دل شکسته ام را آغاز حياتي دوباره ميدانستم... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زمان که همه طعم تلخ حرف هايم را ميشنوند طعم شيرين اشک هايم فقط مال تو بود... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زمان که انتظار هر قلب سالمي را ميشکست قلب بند بند خورده ام فقط به اميد بازگشت دوباره ات ميتپيد.... کاش مي دانستي..... کاش ميدانستي آن زمان که الراجعون قلبم را ميخوانند تپش قلب روحم با نيم نگاه دوباره ي تو آغاز ميشود... و اما....... کاش ميدانستي....... کاش ميدانستي آن زمان که هديه ي ناب سلامي دوباره را به من دادي دل پر غصه ام غصه دار تر شد!!!!!!!!! کاش می دانستی........ کاش میدانستی و درک میکردی خستگی تن رنجورم را شکست قلب بند بند خورده ام را و اما هیچ.....
کدامين زبان قادر به توصيف او......
کدامين چشم قادر به درک بزرگي او.....
و کدامين صورت توانايي فهم سيلي نوازشگر او.......
موجودي به لطافت يک سبد گل ياس!!!!
به سلابت کوهي از آهن!!!
به بزرگي عرش خدا!!!!
با گذشتي چون ماهي ز آب!!!!!
با رحمتي چون باران در کوير!!!!!
درک بزرگي تو در من نيست.
توصيف مهرباني تو را جوهر قلمم نتوان کشيد.
آن زمان که سيلي تند،ولي به لطافت گل تربيت ، به صورتم نواختي.
آن زمان که زمين خوردنم را نگريستي و دستي به سويم دراز نکردي!!!!!!
آن زمان که اشک هايم را ديدي ولي با من نگريستي!!!!!!
آري نتوانستم درک کنم صورتي را که سيلي تربيت خورد!
نتوانستم ببينم تو را ، که هر بار زمين خوردم دستم را نگرفتي،ولي چون کوه پشتم بودي!!
اشک هايت را نديدم تا به من بفهماني گريه مرد را خورشيد هم نتوان ديد!!!
دست هايت را ميبوسم.
خاک پاهايت را طوطياي چشمانم ميکنم.
و تا آخر عمر داد ميزنم.....
| Design By : Night Skin |


