تبليغاتX
نقطه


نقطه

دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!

بابا جون 

پدر......
کدامين زبان قادر به توصيف او......
کدامين چشم قادر به درک بزرگي او.....
و کدامين صورت توانايي فهم سيلي نوازشگر او.......

آري پدر.....
موجودي به لطافت يک سبد گل ياس!!!!
به سلابت کوهي از آهن!!!
به بزرگي عرش خدا!!!!
با گذشتي چون ماهي ز آب!!!!!
با رحمتي چون باران در کوير!!!!!

پدرم......
درک بزرگي تو در من نيست.
توصيف مهرباني تو را جوهر قلمم نتوان کشيد.
آن زمان که سيلي تند،ولي به لطافت گل تربيت ، به صورتم نواختي.
آن زمان که زمين خوردنم را نگريستي و دستي به سويم دراز نکردي!!!!!!
آن زمان که اشک هايم را ديدي ولي با من نگريستي!!!!!!

نتوانستن درک کنم تو را.....
آري نتوانستم درک کنم صورتي را که سيلي تربيت خورد!
نتوانستم ببينم تو را ، که هر بار زمين خوردم دستم را نگرفتي،ولي چون کوه پشتم بودي!!
اشک هايت را نديدم تا به من بفهماني گريه مرد را خورشيد هم نتوان ديد!!!

آري تو بزرگتر از آني که در فهم من گنجي...
دست هايت را ميبوسم.
خاک پاهايت را طوطياي چشمانم ميکنم.
و تا آخر عمر داد ميزنم.....

پدر بود آنکه مرا ساخت.....

روزت ، مبارک!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:55 توسط حسین| |

کاش میدانستی

کاش مي دانستي.....

کاش ميدانستي نم نم خاطرات با تو بودن

آتش خرمن زندگي من شد.

 

کاش مي دانستي....

کاش ميدانستي آن زماني که فکرت خواب چشمانم را ربود

دلم آغوش گرم محبتت را خواستار بود...

 

کاش مي دانستي....

کاش ميدانستي باور کلمه دوستت دارم

آرزوي دعا دست نمازم شد...

 

کاش مي دانستي......

کاش ميدانستي آن زمان که هستيم در سر انگشتانت در چرخش بود

باور کردن دل شکسته ام را آغاز حياتي دوباره ميدانستم...

 

کاش مي دانستي....

کاش ميدانستي آن زمان که همه طعم تلخ حرف هايم را ميشنوند

طعم شيرين اشک هايم فقط مال تو بود...

 

کاش مي دانستي....

کاش ميدانستي آن زمان که انتظار هر قلب سالمي را ميشکست

قلب بند بند خورده ام فقط به اميد بازگشت دوباره ات ميتپيد....

 

کاش مي دانستي.....

کاش ميدانستي آن زمان که الراجعون قلبم را ميخوانند

تپش قلب روحم با نيم نگاه دوباره ي تو آغاز ميشود...

 

و اما.......

کاش ميدانستي.......

کاش ميدانستي آن زمان که هديه ي ناب سلامي دوباره را به من دادي

دل پر غصه ام غصه دار تر شد!!!!!!!!!

 

کاش می دانستی........

کاش میدانستی و درک میکردی خستگی تن رنجورم را

شکست قلب بند بند خورده ام را

 و اما هیچ.....

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:45 توسط حسین| |


Design By : Night Skin