تبليغاتX
نقطه


نقطه

دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلهاي نا اميد

مثل ديدن ستاره تو شباي نا پديد

چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت و كور

هنوز اما نرسيدي اي تجلي ظهور

با تو ام با تو كه گفتيتكيه گاه عاشقايي

ميدونم يه دنيا نوري ساده اي بي انتهايي

مثل لالا يي بارون تو كوير بي صدايي

تو خود عشقي ميدونم ناجي فاصله هايي

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري.......

عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي

غايب هميشه حاضر تو كجايي تو كجايي

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:43 توسط حسین| |

چگونه اين غربت را تحمل کنم.
چگونه اين تنهايي را درک کنم.
هيچ کس جز من درک نمي کند.
هيچ کس به نهايت آنچه من رسيده ام نرسيده.
يک غريب تنها.
يک آواره بي کس.
بدنبال يک واژه.
عشق...
کلمه اي بي مفهوم!!!
کلمه اي غير قابل درک!
دوست داشتن...
محبت کردن...
محبت ديدن...
واي خداي من چه کلمات سختي!!
چه کلمات غريبي!
توي اين دنيا هيچ کس،هيچ کس نمي تواند کامل اين کلمات را معنا کند.
نه کسي محبت ميکند.
نه کسي محبت ميبيند.
و نه کسي عاشق ميشود،وعشق ميورزد!
پس صبر کن ،من زياد تنها نيستم
پس از من غريب تر هم هست.
پس از من تنها تر هم هست.
آره عشق از من تنها تره!!!
پس بايد خوشحال باشم يا ناراحت!!!
نمي دانم،نمي دانم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:20 توسط حسین| |

چه درديست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
 چه دردیست...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:55 توسط حسین| |

ديرگاهي است که اشک در پس پرده مژگانم بي قراري ميکند و به

دنبال راهي براي فرار ميگردد

تمام روزها را مانند راهبه ها شب ميکنم وشب را به اميد صوفي

گري به صبح ميرسانم

هاله زير چشمم فرياد دردي جانکاه در قلب من است

بغض گلويم آوازي پرسوز از هجري دردناک است

نگاه ماتم به فراسوي افق گوياي چشم انتظاري ساليان دور ميباشد

آخر ندانستم به کدامين جرم محکوم به تنهايي شدم

وندانستم براي تاوان کدام چشم منتظر جشمهايم به جاده اي  بي انتها خشک ماند

من نه نگاه مشتاقي ديدم و نه قلب تپنده اي براي خود

و زجر آورتر از همه چيز اقرار به اين است

که عشق را با درد وفراق حسرت هم پياله ديدم

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط حسین| |


Design By : Night Skin