نقطه
دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!
امروز همه ي عاشقان را رها کردم و به سوي تنهايي پرکشيدم۰ امروز قلب هاي تکه تکه ي عاشقان برايم گريستند و چشمانم از خيسي اشکانم پر شد۰ امروز گل سرخم را پرپر کردم تا نشاني از عشق نماند ۰ شقايق ها را دسته دسته از باغ مهرباني برچيدم و در غم تنهايي ام گريستم ۰ امروز غروبي آمد و عشق را براي هميشه از قلبم برچيد و با خود برد و طلوع غريبي را برايم به ارمغان آورد ۰ امروز تنهايي را بر گريبان خواهم انداخت و به سوي حقيقت پيش خواهم رفت ۰ امروز تنها ترین مرد زمینم۰تنهای تنها۰ گاه مي پرسند که اندوهت ز چيست؟ کاش مي شد قلب ها آباد بود! کينه و غمها به دست باد بود! کاش مي شد دل فراموشي نداشت! نم نم باران هم آغوشي نداشت! کاش مي شد کاش هاي زندگي! گم شوند پشت نقاب بندگي! کاش مي شد کاش ها مهمان شوند! در ميان غصه ها پنهان شوند! کاش مي شد آسمان غم گين نبود! رد پاي قهر و کين رنگين نبود! کاش مي شد روي خط زندگي! با تو باشم تا نهايت سادگي! هنگامی که... هنگامي که ديگر طعامي جز خوردن غصه نباشد... هنگامي که ديگر آينه ها را توان نگاه به موجودي انسان مانند نيست... هنگامي که آسمان هم اشک هايش را دريغ کند... هنگامي که حال و هواي گريه مي پوسد... هنگامي که نوازش خار را عادتي ديرينه دانند... هنگامي که آتش عشقي را نسيمي خاموش کند... هنگامي که شوکران گواراترين نوشيدني باشد... هنگامي که خداي عشق را در پستوي خانه هم نتوان پيدا کرد... هنگامي که عاشق شدن را بازي کودکان دانند... هنگامي که روي ماه در ميان غبار خاطرات گم شود... هنگامي که ... آري، هنگامي ست که آواي عشق را تنها و تنها در ني غربت ها مي توان شنيد و بس. اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم تا بداند غم شبها يم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را قانون دنيا تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست خداوندا بده مرگم گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ با تشکر از دوست خوبم آقا مهدی،که این مطلب رو برام فرستاد قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شکستند به يادش گريه کردن ها ....

فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بي سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز کسي چون من نکرد
خويشتن را مايه ي آزار خويش
از منست اين غم که بر جان من است
ديگر اين خود کرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم که هيچ
الفتم با حلقه ي زنجير نيست

اي کاش تنها يک نفر هم در اين دنيا مرا ياري کند
به سوي خود صدايم كن
بسوزان جسم و جانم را
از اين دنيا رهايم كن
در اين دنيا براي من
توان زيستن نيست
هراسم من از آن روزي
كه گويم هيچ خدايي نيست
اگر خواهي كه مجنونت بمانم
ويا اينكه هميشه
خداي خود بدانم
به سوي خود صدايم كن
از اين دنيا رهايم كن
ميفروشم به شما
که با آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي! چه خيالي!
من خود نيز ميدانم
حوض نقاشي من بي ماهيست
به عکسش خيره گشتنها ....
به خوابش خواب ديدنها ......
ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....
خداحافظ به دنبالش دويدنها .....
رسيدنها .........
در آغوشش کشيدنها ....
خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......
براي بوسه اي ترديد کردنها ......
به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداييها ....
خداحافظ ... شنيدنها ....
به تلخي خنده کردنها .....به کنجي گريه کردنها ....
تمام لحظه ها را دوره کردنها .....
براي بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....
خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولي او را نديدنها .....
سلام اما ... به دل کندن .....
ولي در انتظارش باز ماندنها ........
اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....
به دور از چشم بد بينها .....
خداحافظ
خداحافظ .....سرودنها ........
| Design By : Night Skin |


