تبليغاتX
نقطه


نقطه

دلم بس گرفته است در این مهمان خانه آدم کش.روزش تاریک!

پرسيد: بخاطر كي زنده هستي؟

با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"

بهش گفتم: بخاطر هيچكس.

پرسيد: پس بخاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم فرياد مي زد "بخاطر تو"

با يه بغض غمگين گفتم: بخاطر هيچ چيز.

ازش پرسيدم تو بخاطر چي زنده هستي؟

در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود

گفت: بخاطر كسي كه بخاطر هيچ، زنده است

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:38 توسط حسین| |

دير گاهيست كه تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

 دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم

 همدم سردي يخ ها شده ام

 كاش چشمان مرا خاك كنيد

تا نبينم كه چه تنها شده ام....

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:41 توسط حسین| |

شب را دوست دارم
شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم .

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:25 توسط حسین| |

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:46 توسط حسین| |

دل مـــــن يه روز به دريــــا زد ورفت

آســــــــــــتين همت وبالا زد و رفت

يه روزي بچــــــــه شد و تنگ غروب

سنـــگ توي شيشه فردا زد و رفت

حيوونـــــي تـــــازگي آدم شده بود

به سرش هــــــــــواي حوا زد ورفت

زنده ها خيلـــــي براش كهنه بودند

خودشــــــو تو مرده ها جازد و رفت

دفتر گــــــذشته ها را پــــــــاره كرد

نامــــــه فــــــــردا ها رو تا زد و رفت

هواي تازه دلش مي خواست ولي

آخـــــــــــرش توي غبار ها زد ورفت

دنبال كـليد خوشبختي مي گشت

خودشــم قفلي رو قفلها زد و رفت

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:59 توسط حسین| |


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده
 با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:56 توسط حسین| |

 بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

 اهل زمين نبود نمازش شكسته بود 

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

     تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

      چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر 

    پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:56 توسط حسین| |

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد:

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي...

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني

است!!!؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:21 توسط حسین| |

گل آفتابگردون سرش رو بالا گرفت تا خورشيد رو ببينه ولي يهو غروب شد و مهتاب اومد تو آسمون و چشمكي به آفتابگردون زد ولي آفتابگردون سرش رو پائين انداخت آره گلها هيچوقت خيانت نمي‌كنند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:10 توسط حسین| |


Design By : Night Skin